نجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستیگم ، سرپناه بی کسیم بود
، طوفان تو آن را از من گرفت ... کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون
کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی ! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه
محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:37 توسط sarir
|
سریر جان هشت سال داره وکلاس دوم ابتدایی است یه دختر زیبا وباهوش که مامان وباباش راخیلی دوست داره.