+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:14 توسط sarir
|
باد آسمان را دیشب تکان داد سه تا ستاره در دستم افتاد بودندآن ها بسیار زیبا یک دانه اش را دادم به بابا آن دیگری را دادم به مادر دیدم که مانده یک دانه دیگر آن را به بالا پرتاب کردم این کارها را در خواب کردم. سریر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 17:30 توسط sarir
|
پدر
چشمانم را باز میکنم تو نیستی ........ این بیرحمانه ترین اتفاق هر روز من است....... 1391/6/6
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:20 توسط sarir
|
پدر
دلتنگ توامروز شدم تافردا فردا شدوباز هم توگفتی فردا امروز دلم مانده ویک دنیا حرف یک هیچ به نفع دل توتا فردا....... دوستت دارم...... باران بهانه ای بود تازیر چترتوتاانتهای کوچه بیایم کاش نه کوچه انتهایی داشت ونه باران بند می آمد..........
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:16 توسط sarir
|
سریر جان هشت سال داره وکلاس دوم ابتدایی است یه دختر زیبا وباهوش که مامان وباباش راخیلی دوست داره.